سيد محمد باقر برقعى
3399
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فتنهء آرميده صبح ز خواب ناز اگر باز كنى تو ديده را * باز به گردش آورى فتنهء آرميده را بر خط سبز خويشتن بنگر اگر نديدهاى * بر لب آب زندگى سبزهء نو دميده را گل به چمن اگر زند دم ز رخ تو دم مزن * گوش كسى نمىدهد حرف دهن دريده را از من بيدل اى صبا خدمت باغبان بگو * چند ز من طلب كنى جرم گل نچيده را گر كه هواى عشق او در دل خود نهفتهام * باز كجا نهان كنم رنگ رخ پريده را بانوى مصر اگر كند عشق درون خود نهان * مىنتوان ابا كند پيرهن دريده را عشق كشيده « منشيا » رخت به خانهء دلت * خيز و خوش آمدى بگو مقدم نورسيده را بار هجر گر جان طلب كند لب شكرفشان تو * اوّل منم كه مىدهمش جان به جان تو ما هر دو يك تنيم ولى فرق و امتياز * پيراهنى ميان من است و ميان تو باشد كجا حكايت شيرين و كوهكن * شيرينتر از حديث من و داستان تو چون در كمان غمزه گذارى خدنگ ناز * دل مىطپد به سينه كه گردد نشان تو اى شمع يا كه راز دلت بر زبان ميار * يا قطع مىكنند حريفان زبان تو هرچند سال و ماه فراوان ز بار هجر * بس رنجها كشيد تن ناتوان تو ترسم كه عاقبت به سر كوى آن صنم * « منشى » كلاغ هم نبرد استخوان تو گمگشته بسيار سفر كردم و جستم خبرى باز * هيچ از ديدهء گمگشته نديدم اثرى باز گفتم شود از آه سحر چارهء دردم * غافل كه شب هجر ندارد سحرى باز چشم از همه خوبان جهان باز گرفتم * روزى كه به رخسار تو كردم نظرى باز در كشتنم اى دوست دمى دست نگهدار * تا بر تو كنم ديدهء حسرت نگرى باز صد بارم اگر بيشتر از پيش برانى * يكبار به جايت نگزينم دگرى باز برخيز و بكش تيغ و بكش مرغ دلم را * تا پيش تو بر خاك زند بالوپرى باز تا هست نشانى بزنى خامهء « منشى » * آن به كه نيارند به كاشان شكرى باز